بنده ای خدایش را گفت : اگر سرنوشت مرا نوشته ای چرا دعا کنم ؟
ندا آمد : شاید نوشته باشم هرچه دعا کند ...
شاید زندگی خیلی سخته ،نمی دونم گاهی نمی تونم تحملش کنم .حس میکنم بین دوتا دیوار دارن فشارم میدن ،حتی گاهی نفس کم میارم .
اما گاهی یه تلنگر یادم میاره زنده ام.
حتما از طرح آمار اطلاع داشتین ،من و چند تا خانم دیگه بازبین سرشماری بودیم .یکی از خانمها به ظاهر پر از شورو حال بود یه جوری میخندید که انگار هیچ غمی نداره اما چیزی که از زندگیش میدونستم و چیزایی که خودش گفت و چندین حمله از بیماریه خاصی که داشت و پیش ما بهش دست داد و جالب اینکه بعداز اونهمه درد که حتی گریه میکرد وقتی دردش آروم میشد میگفت ثریا بازم کفن پاره کردم!
زندگی سخته اما میشه تحملش کرد ، نه بهتره بگم میشه سختیش رو بخاطر خیلی چیزها نادیده گرفت .
خدایا بین تمام سختیها که گاهی حس میکنم بیشتر از توانمه هنوز انقدر قدرت دارم که بتونم بگم خدایا دوست دارم زنده باشم چون هنوز میتونم دوست داشته باشم هنوزم خیلی چیزا هست که بهشون امیدوار باشم
هنوز تو هستی که دلمو به لطفت صاف نگه دارم
هنوز بین غصه هام چیزهایی میاری که میفهمم هستم
به هممون کمک کن
نزار کم بیاریم
از اون روزهاست که دلم میخواد هیچ کس نباشه جز یه نفر که به حرفام گوش بده و ارومم نکنه که گریه نکن...
امشب از آسمان ديده تو
روي شعرم ستاره مي بارد
در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه مي كارد
شعر ديوانه تب آلودم
شرمگين از شيار خواهش ها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتش ها
آري، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب بجاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه، بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوبت
بوزد بر تن ترانه من
آه، بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رؤياها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه مي خواهم
من تو باشم، تو، پاي تا سر تو
زندگي گر هزارباره بود
بار ديگر تو، بار ديگر تو
آنچه در من نهفته دريائيست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين توفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بسكه لبريزم از تو، مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج درياها
بسكه لبريزم از تو، مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري، آغاز دوست داشتن است
گر چه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست...![]()
فروغ فرخزاد
کاملش کردم...
دوست عزیزم المیرا در جواب پست قبلی ام بهم اعتراض کرده که ثریا تو رفتی تو ۲۷ سال !
المیرا جونم اولاً خیلی ممنون بابت تبریکت ،دوماً من ۲۷ سالم تموم شد دیگه،متولد ۶۳ ام بیا بشمریم.
سال ۶۴ یک ساله شدم ،۶۵ دو ساله،...،۹۰ بیست و هفت ساله یعنی بیست و هفت سالم تموم شد عزیزم![]()
درسته؟
البته دلم میخواست ۲۰ ساله میشدما ولی خوب دیگه عمر گران میگذرد خواهی نخواهی![]()

فکر کنم کم کم رسیدم اون بالا بالاها،البته امید به زندگی خاندان غفاری خیلی زیاده![]()
امروز اولین روزِ ۲۸ سالگیمه!
یکی از بهترین روزهای زندگیم،یه شروع قشنگ داشتم.
امسال دلم بیشتر از هر سال دیگه ای خوش بحالشه و سر سفره ی هفت سین امسالش پر از آرزوهای برآورده شده اش.
دیروز آخرین روزِ ۲۷ سالگیم بود!
راستش دوستش نداشتم.
سال جدیدم مبارک![]()
ببار ای بارانم ببار
درونم پر ز آتش ، میگدازم، ببار
تنم محتاج باران ،التماس باران دارد، نم نم هم که شده ببار.
اینجا خشک و سرد و بی هوا
تو که بباری ،
می شود بهار
این هم سهم این پیرمرد.
نسبتا عمر طولانی داشت،
مثل همه پر از ساعتها و لحظه ها.
نمیدونم چقدرش رو تلخ و چقدرش رو شیرین سپری کرد.
-بنظرم دست خودمونه که خوش باشیم ،اینم درسته که همه تو زندگی مون اتفاق های بد و تلخ داریم بعضی هامون بیشتر بعضی هامون کمتر،شاید هرکسی به قدر وسع دلش.
اما هرچقدر که بلد باشیم خوشبخت بودن رو دنیا همون قدر اجازه ی خوشبختی بهمون میده .
گاهی حس میکنم نیازی نیست تلاش کنیم که خوشبخت باشیم باید حس خوشبخت بودن در وجودمون تقویت بشه-
پیرمرد اواخر گاهی اسمش هم یادش میرفت،امروز سه روز از فوتش میگذره.
انگار که همچین کسی از اول به دنیا نیومده بود!
عموی بابام بود و این مرگ آخرین سهمش از دنیا .
همه ی ما این یه سهم رو حتما از دنیا خواهیم گرفت حتی اگر خیلی طلب ها از دنیا داشته باشیم و تا آخر دنیا بابتشون بدهکارمون بمونه.
نمی دونم قراره اوطرف مردن چی پیش بیاد اما این طرف میشه گفت دست خودمه،من که بابت طلب هام از دنیا کوتاه نمیام یه جورایی هم بلدم خوشبخت باشم.
خدا رحمتش کنه.
