گاهی آدم خسته میشه
دردهای من جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته سخن در آورم
نعره نیستند
تا ز نای جان برآورم.
دردهای من نگفتنی است...
دردهای من نهفتنی است..
دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است.. .
مردمی که چین پوستینشان ..
مردمی که روی آستینشان..
مردمی که نام هایشان ...
جلد کهنه شناسنامه هایشان... درد میکند.......
من ولی تمام استخوان بودنم.. لحظه های ساده سرودنم.. درد میکند.
قیصر امین پور
آدما زود به همه چی عادت میکنن حتی به وجود هم .شاید اگه رفتنها نباشن یاد هم نیوفتیم!
زندگی هم تا موقع رفتنش نشه یادمون نمی افته !
زندگی به کمتر کسانی اجازه ی تمرین و تکرار میده . اینکه فرصته یه سفری بهت بده تا یاد بگیری چه جوری باید دل کند.
از چهره هایی که هر روز شاید بارها میبینیش ، از جاهایی که هر روز از اونجا رد میشدی ، از سنگفرش خیابونها حتی که وقتی راه میری بهشون خیره میشی ، از وسایلی که یه روزی با شدت علاقه خریدیشون ، از کتابهایی که یه روزی غرقشون بودی ، از لباسهایی که نمیشه برد ، گلدون ،مجسمه، کفش ،کیف ...
نمی شه برد چون فقط چند کیلو بار مجازه ببری!
فکر میکنی توی یه چمدون چند کیلویی که خودش ۲ - ۳ کیلویی وزنشه چیا میشه برد ؟
خیلی سخته ...
اما هر چی دلت میخواد میتونی یاد ببری و خاطره ، اسم، حرف ،حدیث ، خنده، بغض و حتی گریه
اینجا دیگه وزنه بارت دست خودته هر چی میخوای ببند وببر...
شاید دوستای خوبی نبودیم
من،سارا،المیرا،فاطمه،سارا،عیسی،جواد،مسلم،علی،سارا،محمد،صمد،جعفر،مینا،نادعلی،...
اما هممون احساس لطیفتو دوست داریم ، حرفهایی که گاهی در اوج معصومیت میزدی.
البته حرفایی هم میزدی که عصبانیمون کرده مثل هممون که با کارها و حرفهامون گاهی همو ناراحت میکنیم ، اما ته همش همو دوست داریم.
۲ سال گذشت و
هممون حتما خاطرات گیسوم و آشی که خیلی خوشمزه بود! بازیهایی که کردیم .
حرفهای امشبمون ، آلرژی شما ، شوخی هایی که با هم کردیم، مسخره بازیهایه امشب که ته همشون غصه ی رفتن شما بود.
ناهاری که قراره فردا دوره هم باشیم و حرفهایی که قراره بزنیم ، شایدم دوره هم فال حافظ بگیریم که شما برامون باز کنین.
خلاصه همه ی اینها باریه که ما و شما نگه میداریم تا همیشه...
موفق باشی خانوم دکتر هر جایی که هستی .
به امید دیدار...
تا وقتی نمی نویسم کلی حرف دارم واسه نوشتن ، اما اینجا که میام هیچی...

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی جاپلین:
عاشق شدن
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی
شب به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !
آخرین امتحانت رو پاس کنی
کسی که معمولا زیاد نمی بینیش ولی دلت می خواد ببینیش بهت تلفن کنه
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه
بدون دلیل بخندی
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می تونی بخوابی !
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره
عضو یک تیم باشی
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی
دوستای جدید پیدا کنی
وقتی "اونو" میبینی دلت هری بریزه پایین !
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ....... باز هم بخندی
اینها بهترین لحظههای زندگی هستند
قدرشون روبدونیم
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد
وقتی
زندگی 100 دلیل برای گریه كردن
تو 1000 دلیل برای خندیدن
به اون نشون بده.
از من میخواد برای کارش دعا کنم، قسمم میده به ابولفضل، میگه تو دعات بیشتر از من مستجابه!!!
من جوابی ندارم یعنی نمی دونم اصلاَ باید جوابی بدم یا میشه جوابی داد؟!
چرا خودت نمیخوای ازش؟
شایدم حکایته "از این ستون به اون ستون فرجه" باشه!
دعاش می کنی؟
خدایا........ 

